الشيخ اسماعيل حقي البروسوي

84

تفسير روح البيان

سياهى درخت است وآن دود نشان آبادانى ومردمانكه آنجا وطن كرفته‌اند همچنان رفتند بشتاب ناكاه پسر لقمان پاى بر استخوانى نهاد آن استخوان بزير قدم وى برآمد وبپشت پاى بيرون آمد پسر بيهوش كشت وبر جاى بيفتاد لقمان در وى آويخت واستخوان بدندان از پاى وى بيرون كرد وعمامهء وى پاره كرد وبر پاى وى بست لقمان آن ساعت بگريست ويك قطره آب چشم بر روى پسر افتاد وپسر روى فرا پدر كرد وكفت اى باباى من بگريى بچيزى كه ميكويى كه بهتر من وصلاح من در آنست اى پدر چه بهتريست ما را درين حال وتوشه سپرى شد وما هر دو درين بيابان متحير مانده‌ايم اگر تو بروى ومرا درين حال بجاى مانى با غم وانديشه روى واگر با من اينجا مقام كنى برين حال هر دو بميريم درين چه بهترست وچه خيرست پدر كفت كريستن من اينجا آنست كه مرا دوست داشتيد كه بهر حظى كه مرا از دنياست من فداى تو كردمى كه من پدرم ومهربانى پدران بر فرزندان معلومست واما آنچه تو ميكويى كه درين چه خيرست تو چه دانى مكر آن بلا كه از تو صرف كرده‌اند خود بزركتر أزين بلاست كه بتو رسانيده‌اند وباشد كه اين بلا كه بتو رسانيده‌اند آسانتر از آنست كه از تو صرف كرده‌اند ايشان درين سخن بودند كه لقمان فرا پيش نكرست وهيچ چيز نديد از ان سواد ودخان با دل خويش كفت من اينجا چيزى ميديدم واكنون نمىبينم ندانم تا آن چه بود ناكاه شخصي را ديد كه مىآمد بر اسبى نشسته وجامهء پوشيده آواز داد كه لقمان تويى كفت آرى كفت حكيم تويى كفت چنين ميكويند كفت آن پسر بىخرد چه كفت اگر آن نبودى كه اين بلا بوى رسيد شما را هر دو بزمين فرو بردندى چنانكه آن ديكر انرا فرو بردند لقمان روى با پسر كرد وكفت دريافتى وبدانستى كه هر چه بر بنده رسد از محبوب ومكروه خيرت وصلاحت در آنست پس هر دو برخاستند ورفتند . عمر خطاب رضى اللّه عنه از آنجا كفت من باك ندارم كه بامداد برخيزم بر هر حال باشم بر محبوب يا بر مكروه زيرا كه من ندانم خيرت من اندر چيست . موسى عليه السلام كفت بار خدايا از بندگان تو كيست بزرك كناهتر كفت آنكس كه مرا متهم دارد كفت آن كيست كفت استخارت كند واز من بهترىء خويش خواهد آنكه بحكم من رضا ندهد ] قال الصائب چون سرو در مقام رضا ايستاده‌ام * آسوده خاطرم ز بهار وخزان خويش وَلا تُصَعِّرْ خَدَّكَ لِلنَّاسِ التصعر التواء وميل في العنق من خلقة أوداء أو من كبر في الإنسان وفي الإبل . والتصعير امالته عن النظر كبرا كما قال في تاج المصادر [ التصعير : روى بگردانيدن از كبر ] . وخد الإنسان ما اكتنف الانف عن اليمين والشمال أو ما جاوز مؤخر العينين إلى منتهى الشدق أو من لدن المحجر إلى اللحى كما في القاموس . والمعنى اقبل على الناس بجملة وجهك عند السلام والكلام واللقاء تواضعا ولا تحول وجهك عنهم ولا تغط شق وجهك وصفحته كما يفعله المتكبرون استحقارا للناس خصوصا الفقراء وليكن الغنى والفقير عندك على السوية في حسن المعاملة والإشارة لا تمل خدك تكبرا أو تجبرا معجبا بما فتح اللّه عليك فتكون بهذا مفسدا في لحظة ما أصلحته في مدة : قال الحافظ